نقاشی روی چوب بستنی
خندادن کودکان آنقدرها هم سخت نیست.

خندادن کودکان آنقدرها هم سخت نیست.

دنیای بچه‌ها رو خیلی دوست دارم و شاد شدنشون رو. با کوچکترین چیز می‌شه خوشحالشون کرد. با چوب بستنی‌ها که کمی کار کردم، به ذهنم رسید چقدر خوب می‌شه اگر یک پزشک که سر و کارش با بچه‌هاست روی این چوب بستنی‌ها(آبسلانگ) نقاشی کنه و وقتی کودکی بهش مراجعه کرد یدونه از این‌ها رو بهش […]

کتابی از تام راث در مسیر سحرخیزی و درسی که از او آموختم.

کتابی از تام راث در مسیر سحرخیزی و درسی که از او آموختم.

نام تام راث را اولین بار در این درس از متمم خواندم، چیز بیشتری از او نمی‌دانستم تا به کتابش ” چگونه بخوریم، بجنبیم، بخوابیم” رسیدم. حدود یکی دو هفته‌ی آخر فعالیت گروه سحرخیزی بود که این کتاب را می‌خواندم و خلاصه‌ای از هر بخش که حدود یک پاراگراف بود را برای دوستانم قرار می‌دادم. […]

انتقال مفروضات ذهنی‌مان به مسئله

انتقال مفروضات ذهنی‌مان به مسئله

امروز خواهرزاده‌ام در کنار من مشق‌هایش را می‌نوشت، یک لحظه که دفترش را ورق می‌زد، گفتم صبر کن، اینو اشتباه ننوشتی؟(تصویر پست) گفت نه خاله درسته. منم گفتم از ۷ تا ۳ تا کم کنی می‌شه چند ؟ و خواستم که دوباره به شکل نگاه کنه و گفت که درست هست. وقتی به نمونه‌های قبل […]

فلسفه‌ی ملال، کتابی که فهمیدم و نفهمیدمش.

فلسفه‌ی ملال، کتابی که فهمیدم و نفهمیدمش.

دلیل انتخاب این کتاب: در حال جستجوی یک کتاب بودم، که نام این کتاب را دیدم و از لحظه‌ای که  متوجهش شدم از آن خوشم آمد، ملال برایم جالب بود. باید کتاب‌های دیگری می‌خواندم اما این کتاب از ذهنم خارج نمی‌شد و فکر می‌کنم چیزی حدود یک ماه لینک مربوط به این کتاب روی مرورگرم […]

مرحله‌ای دیگر در طراحی

مرحله‌ای دیگر در طراحی

بعد از طراحی انواع سفال‌ها و فانوس‌ها، نوبت کشیدن دمپایی و مدل‌های مختلف کفش رسید، بعد از اون هم یک پوتین سربازی و کیف، که این دو مورد مجوز ورود به آناتومی هستند. من هم بعد از یک وقفه، رفتم سمت آناتومی که با کشیدن دست شروع می‌شود. از شنبه تا به الان چندتا دست […]

دیدنِ نیم‌روز باقی مانده

دیدنِ نیم‌روز باقی مانده

در گروه سحرخیزی، گاهی اوقات پیش می‌آمد که بعضی دوستان سروقت بیدار نمی‌شدند یا چرت زدن نیم روز آن‌ها بیش از بیست دقیقه طول می‌کشید، با هم که صحبت می‌کردیم می‌گفتند کمی دیرتر بیدار شده‌اند مثلا یک ربع یا بیشتر از بیست دقیقه خوابیده‌اند و وقتی متوجه این موضوع شده‌اند دیگر از خواب برنخواسته‌اند و […]

درگیری با واژه‌ی معنا

درگیری با واژه‌ی معنا

پیش‌نوشت: بلند بلند افکار پریشانم را برای خودم گفته و نوشته‌ام، برای فرار از سکوتی که هر لحظه در وجودم بیشتر حسش می‌کنم و چون گاهی از سکوت خودم می‌ترسم به زور هم که شده می‌نویسم شاید چیزی از عمقش دستگیرم شود. “معنا” از آن دست واژه‌هایی است که بارها ذهنم را درگیر خود کرده […]