این روزها همه چیز عجیب هوایت را به سرم می‌اندازد

سکوت خانه و کوچه را فرا گرفته از همان سکوت‌هایی که دوست دارم خانه سرد شده قابلمه‌ی غذا قُل قُل می‌کند همه جا عجیب بوی بودنت را می‌دهد کنار گاز که می‌ایستم حس می‌کنم تویی هوس آش ترش کرده‌ام بساط رشته‌اش را کف آشپزخانه پهن کنیم من رشته ببرم، تو بخندی به رشته بریدنم دلم می‌خواهد بیرون باشم، مثلا دانشگاه از در تو بیایم و از حیاط فریاد بزنم که من آمدم، عزیز دلتان آمد […]
ادامه مطلب

زندگی پر سوسک

من از سوسک میترسم ماه‌ها بود که سوسکی در سرویس بهداشتی ندیده بودم، حالا چندروزی از دیدن آن سوسک بزرگ می‌گذرد و ترس من برای رفتن به سرویس بهداشتی زنده شده است، مدت‌ها صبر می‌کنم که شاید اگر کسی در خانه بود او برود و اطمینان بدهد که سوسکی نیست و بعد من بروم و وقتی تنها هستم آنقدر صبر می‌کنم که به مرز انفجار برسم : / این‌بار اما در حال انفجار داشتم به […]
ادامه مطلب

Perfect Sense

این روزها در گوشه‌ی ذهنم پی‌در‌پی فیلم Perfect Sense یا “حس کامل” می‌چرخد، شاید بی‌ارتباط به مسائل پیش‌آمده و شاید نزدیک اینجا نوشتم، به این امید که دیگر در ذهنم نچرخد صبح پنج‌شنبه بود، ساعت ۵ بیدار شدم(مدتهاست که دیگر این عادت را ندارم) کمی نوشتن و مطالعه و کار، صدای باران را می‌شنیدم و خوشحال و سرمست و با خود می‌گفتم این هم مزد بیدار شدن ساعت ۵ صبحانه خوردم و آماده شدم و […]
ادامه مطلب

کفش‌هایم

کفش
مطالعه پست

کفش‌هایم بی‌تاب رفتنند، بی‌تاب قدم زدن

روزهاست که از نبودنم می‌گذرد اما کفش‌هایم هنوز بی‌تاب رفتنند

بی‌تاب پاهایی که در آن‌ها جا گیرد و از این سکون رهایشان کنند

نمی‌دانم این پاهایم بود که می‌رفت یا کفش‌هایم

باقی کارت‌پستال‌ها : )

مطالعه پست

چقدر به جونم غر زدن که چرا کارت‌پستال مارو نمیدی، اول کارت مارو بده بعد خواستی بمیر، یه همچین دوستایی دارم : ) خب بالاخره کامل شد، دیروز دیگه سری آخر کارت‌پستال‌ها رو اسکن کردم.( شخصی که برام اسکن گرفت یا متممی بود یا روزنوشته‌ها رو فقط می‌خوند، البته دومی محتمل‌تر هست، وقتی لوگوی متمم رو توی کارت‌پستال دید ازم پرسید که برای متمم کار می‌کنم.) شهرزاد، خالق یک روز جدید : ). تصویر مشابهی […]
ادامه مطلب

بالاخره کامل شد(چند خطی برای دوستانم)

مطالعه پست

پیش‌نوشت: چندخطی برای بعضی از دوستان متممیم نوشته‌ام که اگر متممی نباشید یا خود آن دوستان، احتمالا سر از حرف‌هایم در نیاورید، اما اگر اصرار به خواندن این متن دارید، خُب بخوانید. : ) شهریور ماه آخرین روزهایی بود که کلاس تصویرسازی و طراحیم رو می‌رفتم و روی کارت‌پستال‌هام کار می‌کردم. اما کارت‌ها تکمیل نشدند، خودم تا حدی که بلد بودم روی کارت‌هام کار کردم و نصفه موندند چون نیاز به راهنمایی داشت. و اما […]
ادامه مطلب

دلم برای صدای گنجشک‌ها تنگ شده است.

مطالعه پست

هر روز صبح که بیدار می‌شدم، کمی بعد از من صدای جیک‌جیک پرنده‌ها هم بلند می‌شد. حس خوبی بود، انگار پاداش زود بیدار شدنم بود. تا وقتی که شهر بیدار نشده و به تکاپو نیفتاده بود فرصت داشتم این صدا را بشنوم. صدایی که با بیدار شدن هر پرنده بیشتر و بیشتر می‌شد. حالا مدتیست که دیگر این صدا را نمی‌شنوم، احتمالا رفته‌اند به جاهای گرمسیر. اما من دل‌تنگ می‌شوم. می‌بینی، دل‌تنگ گنجشک‌ها می‌شوم و […]
ادامه مطلب

آدم‌ها – آشفتگی‌ها

آدم‌ها به هم نیاز دارند و هر روز این را بیشتر می‌فهمم تنهایی آدم‌ها را بودن‌شان را وقتی با کمترین توجه می‌خواهند بمانی و باشی از همکلاسی که فقط با یک‌بار صحبت وقتی دلش گرفت می‌آید و می‌گوید که برایش حرف بزنی می‌گوید دلش یک دوست می‌خواهد و تو سکوت می‌کنی، سکوت می‌کنی چون نمی‌خواهی دوستش باشی فقط اگر کمک خواست می‌توانی اندازه‌ی خودت باشی از پیام استادم تنهاییش را می‌فهمم از اول هم می‌دانستم […]
ادامه مطلب

مرگ آنقدرها هم ترسناک نیست.

پیش‌نوشت: این پست در دسته‌بندی نوشته‌های بدون ویرایش قرار دارد، فقط برون‌ریزی ذهنی و شاید احساسی است برای آرام گرفتن ذهنم و نوشته‌اش بررسی مجدد نشده و احتمالا خالی از ایرادات نگارشی و تایپی نباشد. نمی‌دانم کدام آدم سالمی کله سحر پا می‌شود و از مرگ می‌نویسد و بعد می‌رود سراغ کارهایش. پریروز صبح بود که از او نوشتم، و دیروز، حالا امروز هم دست برنمی‌دارد، نوشتم که منتشر شود و رخت بربندد از ذهنم. […]
ادامه مطلب