درگیری با واژه‌ی معنا

درگیری با واژه‌ی معنا

پیش‌نوشت: بلند بلند افکار پریشانم را برای خودم گفته و نوشته‌ام، برای فرار از سکوتی که هر لحظه در وجودم بیشتر حسش می‌کنم و چون گاهی از سکوت خودم می‌ترسم به زور هم که شده می‌نویسم شاید چیزی از عمقش دستگیرم شود. “معنا” از آن دست واژه‌هایی است که بارها ذهنم را درگیر خود کرده […]

روزهای سراشیبی

روزهای سراشیبی

در این روزهای تلخ سراشیبی سهم روزهایم نوشته‌هایست که قرار نیست کسی بخواند پست‌های پشت هم که محکوم به خاک خوردن و فراموش شدن هستند افکاری که زاده نهان‌خانه ذهنم هستند و همان‌جا به دست فراموشی سپرده می‌شوند رویشان را خاک می‌گیرد و در بحرانی مجدد همه سربر می‌آوردند مثل زمستان کند شده‌ام و سرد […]

میانه‌ی زندگی تو کجاست؟

میانه‌ی زندگی تو کجاست؟

بعداز چندوقت دوباره کتاب “سیصد و شصت و پنج روز در صحبت قران” را باز می‌کنم، از صفحه‌ی ۴۰۸ خواندنش را سر می‌گیرم، آیات ۲۳ و ۲۴ سوره اسراء. می‌خوانم و اشکی که نمی‌توانم جلوی ریختنش را بگیرم، حسرتی که برای همه‌ی عمر با من خواهد ماند. آیاتش را دوست دارم و به بخشی که […]

دخترِ قصه

دخترِ قصه

 موهای قهوه‌ای رنگ بلندش را بافته است، زیر دوش می‌رود، قیچی را دستش می‌گیرد و از ابتدایی‌ترین نقطه‌ی شروع بافت موهایش را کوتاه می‌کند. موهایش را دوست داشت، میزند زیر گریه، زیر دوش زار میزند. نمی‌خواهد کسی بفهمد گریه کرده است و حمام بهترین جا برای پنهان کردن اشک‌هایش است، حالا باید بهانه‌ای بیابد برای […]