آرام‌تر آوار را بردار، آرام‌تر

آرام‌تر آوار را بردار، آرام‌تر

آن روز هم مثل همیشه بود. یک روز مثل همه‌ی روزها و یک شب مثل همه‌ی شب‌ها. شاید خواب بودی و شاید بیدار، نمی‌دانم. اما امیدوار بودی که فردا هم مثل همیشه خواهد بود. یا بهتر از همیشه. اما یکدفعه انگار همه چیز به هم خورد. دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست. و دیگر هم […]

صدمین پست، برای بهترین دوست، آقای هیوا

صدمین پست، برای بهترین دوست، آقای هیوا

فکر می‌کردم نوشتن از کسی‌که حدود دوسال‌و‌نیم است به صورت پررنگ در لحظه‌لحظه‌‌های زندگیم حضور دارد آسان باشد.

ولی وقتی شروع به نوشتن کردم، متوجه شدم آنقدرها هم راحت نیست.[…]

خاطره بازی

خاطره بازی

پریروز که طبق معمول داشتم خونه رو مرتب می‌کردم(کوزت هم اندازه من فعالیت نداشت)، نوبت جابجایی کارتنی پر از خاطراتم شد. از کارت‌های صدآفرین اول ابتدایی و دوره‌های بعدی گرفته تا جایزه‌هام و کارهای هنریم و یادگاری از دوستام و دست نوشته‌ی معلم‌هام که حتی خیلیاشون رو به یاد نیاوردم. نمونه‌هایی از گذر زمان: این […]

این‌ هم از نتایج پیشرفت من در طراحی

این‌ هم از نتایج پیشرفت من در طراحی

امروز بعد از یازده جلسه حدود یک و نیم ساعته، همون طرحی رو کشیدم که در اولین جلسه بدون آموزش کشیدمش. روز اول مربیم بهم گفت یکی از اشیایی که اونجا هست یا هر چی تو ذهنم هست یا اگر پرتره بلدم، شخصی که اونجا هست رو بکشم، هر چی دلم خواست تا ببیند در […]

قدر این آدم‌ها و این لحظات را بیشتر بدان.

قدر این آدم‌ها و این لحظات را بیشتر بدان.

قدر این آدم‌ها و این لحظات را بیشتر بدان:
قدر همسری که وقتی در مهمانی هست که تو نیستی، احتمالا سیبی، هلویی یا هر میوه دیگری که به او تعارف شده به همراه خود می‌آورد تا دوتایی بخورید، قشنگ‌تر از این می‌توانست بگوید به یادت هست؟

آدم‌هایی از جنس نور از جنس خاک

آدم‌هایی از جنس نور از جنس خاک

سه سال پیش گلی کاشته بودم، یک ماهی هست که به مرحله تکثیر رسیده، وقتی جوونه‌اش رو دیدم خیلی ذوق کردم، خیلی زیاد، این گل برای من خیلی عزیز هست چون برای عزیزی کاشته بودمش. (میشه صبر رو با نگهداری از گل‌ها تمرین کرد.) دیروز رفتم گل فروشی روبروی مترو مصلی تا براش گلدون جدید […]

دوستی‌هایی به قدمت یک عمر

دوستی‌هایی به قدمت یک عمر

از وقتی من نبودم تا به الانی که هستم مادرِ پدرم با ما زندگی می‌کنند، مادربزرگم از اون شخصیت‌هاست که من در وجودش صبر و ایستادگی رو به وضوح می‌بینم. زندگیش پر از فراز و فرودها بوده که هیچی ازش نمی‌نویسم، یک داستان بلندِ بلند. دعا کردن مادربزرگم رو دوست دارم، معمولا جوری دعا می‌کنه […]

ناهار و سرگرمی روز جمعه‌ای

آفتابگردانی عزیز حدود ۱۲ ساعت در راه بوده تا از یک استان دیگر به من برسد. به عنوان ناهارم روش سرمایه گذاری کرده بودم و یه لحظه خلاقیتم گل کرد و آفتابگردان عزیز این مدلی شد. بعدش دیدم نه، گشنه تر از این هستم که با هنرنمایی به خوردن ادامه بدهم، در هم و برهم […]

خاله عاشق شده

سر سفره ناهار بودیم، که گفتم دیشب ماه خیلی خوشگل بود، رفتم پشت‌بام و ازش عکس گرفتم. یکدفعه خواهرزاده‌ام گفت، خاله عاشق شده. o_O گفتم یعنی چی خاله عاشق شده، اینجور وقت‌ها به بچه‌ها گیر میدم و سوال پیچشون میکنم تا ببینم چی تو کله‌اشون میگذره. : P گفت خب عاشق کسی شدی دیگه. گفتم، […]