ناهار و سرگرمی روز جمعه‌ای

آفتابگردانی عزیز حدود ۱۲ ساعت در راه بوده تا از یک استان دیگر به من برسد. به عنوان ناهارم روش سرمایه گذاری کرده بودم و یه لحظه خلاقیتم گل کرد و آفتابگردان عزیز این مدلی شد. بعدش دیدم نه، گشنه تر از این هستم که با هنرنمایی به خوردن ادامه بدهم، در هم و برهم […]

خاله عاشق شده

سر سفره ناهار بودیم، که گفتم دیشب ماه خیلی خوشگل بود، رفتم پشت‌بام و ازش عکس گرفتم. یکدفعه خواهرزاده‌ام گفت، خاله عاشق شده. o_O گفتم یعنی چی خاله عاشق شده، اینجور وقت‌ها به بچه‌ها گیر میدم و سوال پیچشون میکنم تا ببینم چی تو کله‌اشون میگذره. : P گفت خب عاشق کسی شدی دیگه. گفتم، […]

درباره‌ی یک کارتون

از وقتی که این عکس را دیده‌ام، حرف‌هایی در ذهنم بارها و بارها تکرار می‌شود و با هر بار دیدن مجددش صدای این حرف‌ها بلندتر به گوشم می‌رسد. بهتر دیدم در موردش بنویسم تا این افکار کمتر مثل مورچه در ذهنم رژه بروند، بماند که صبح هم با گاز یک مورچه‌ی فسقلی بیدار شدم. : […]

از اینا

یکی از نجات‌بخش‌ترین واژه‌های خلق شده توسط بشر کلمه‌ی “از اینا” است و هرگاه که تو وارد مغازه‌ای می‌شوی و چیزی می‌خواهی که اسمش را نمی‌دانی، این کلمه وارد میدان شده و نجاتت می‌دهد. البته فکر کنم بعد از کلمه‌ی مبارک و نجات‌بخش “چیز” در مقام دوم قرار بگیرد. این “چیز” هم یک کلمه‌ نیست […]

استاد دست‌پیش

از تو فقط آن کتاب شعرهایی که به پدر هدیه داده بودی بخاطر دارم، کتاب شعر “حیدربابایه سلام” استاد شهریار که یادم هست نمی‌توانستم بخوانمش، خواندن ترکی هنوز هم برایم سخت است. و تعریف هایی که پدر می‌کرد و حرف‌های مادر، که انسان خیلی خوبی بودی و تمام مدت که پدر برایت کار میکرده رضایت […]

درد

یکی از کتاب‌هایی که خوانده‌ام، “آینه‌های ناگهان” قیصر امین پور است، صفحه اول کتابِ شعرها، شماره صفحه شعرهایی را که دوست داشته باشم را می‌نویسم، و این شعر یکی از آن دوست‌داشتنی‌هاست. در این کتاب، سه شعر به اسم دردواره‌ها وجود دارد. این شعر را که می‌خوانم، متوجه نگاه متفاوت و زیبای قیصر به درد […]

علف‌های هرز

شده چیزی بخرید و کلی خوشحال بشید و کلی خاطره با اون داشته باشید و هر زمان که می‌بینیدش خاطرات رو براتون زنده کنه؟
گلدون‌هایی تو حیاط داریم که من این حس‌ها رو بهش دارم، کلی ذوق داشتم براشون و هر صبح بهشون رسیدگی می‌کردم، چندوقتی بود که دوست نداشتم زیاد بهشون نزدیک بشم، در […]

من و گروه ۵

الان خیلی ذوق دارم. گفتم دوستانم رو هم سهیم کنیم، باشد که در کنار یکدیگر ذوق نموده و به حد اعلای ذوق برسیم. : ) نمیدونم شما در جریان گروه۵ بودید یا نه، جدیدا دقت کردید خیلی خوشبحال آقای کلانتری شده، هر جا میری اسمش هست، هی دارن ازش تعریف می‌کنن، خب پس چرا حسودی! […]

تغییری کوچک، اما بزرگ

چندوقتی است که شروع به استفاده از جدول برنامه‌ریزی روزانه‌ی متمم کرده‌ام، دوستش می‌دارم، می‌دانم که او هم مرا دوست دارد.(خود شیفتگی در حد نارسیسم : P ) در قسمت قوانین یک قانون کوچک تعریف کرده‌ام و آن هم این است که حواسم به نظم خانه باشد و بعد از بیدار شدن و انجام یکسری […]

نکته. بنویس

دیروز و امروز داشتم، فایل‌های حرفه‌ای‌گری رو گوش می‌دادم، هر دو بار هم خواهرزاده‌ام کنارم بود و من متوجه نبودم چقدر دارد به رفتار من و فایل صوتی دقت می‌کند. اولش فقط میگفت، خاله استادت چقدر میگه حرفه ای. تا اینکه که از یه جایی به بعد شروع کرد به گفتن این که، خاله استاد […]