چالش سحرخیزی(۵)- طنزی که سحرخیزم کرد.

پیش‌نوشت: سحرخیز شدن من از این نوشته شروع شد و نطفه‌ی نوشتن پست‌های سحرخیزی اینجا بسته شد، اما این متن را در وبلاگم قرار ندادم، بنظرم آمد حالا که دوماه هم از فعالیت گروه سحرخیزی گذشته خوندنش مناسب باشد.

 

درد بی درمان سحر خیز نشدن را برداشتم و پیش شیخ رفتم و فریاد زدم، یا شیخاااااااااااااااااااا، مددی.
گفت روشی دارم صد در صد تضمینی، بدون درد و خونریزی، در ابتدا متعهد شو که هر آنچه گویم انجام میدهی تا بازگویمت، گفتم شیخا:
تو که بزرگ مایی نیک میدانی که اگر ندانم آن چیست و بپذیرم نشان از حماقت است ،اما هر چه چانه زدم دلش به حال زارم نسوخت که نسوخت و گفت باید متعهد شوی تا پرده از این راز بردارم، من نیز مهر بر حماقت خویشتن زدم و متعهد گردیدم، چه میشود کرد، شیخ است دیگر
و آن لحظه که داشت پرده را کنار میزد قلبم در سینه میتپید و داشت تکه‌تکه میشد که وااااااااای خدایا دیگر به راز جاودانگی که نه راز سحر خیزی رسیده ام، و آری شیخ مرا گفت برو و تحقیق کن و مقاله‌ای هفت صفحه ای تحویلم بده که چگونه سحر خیز شویم و بر مشکل خوابمان فائق آییم.
من نیز با لب و لوچه‌ی آویزان و آن ضد حال و درد تعهدی که پذیرفته بودم شروع به گوگلیدن کردم تا این دوای درد بی درمان را به شیخ برسانم و به گمانم میخواهد آن را در بازار زیرزمینی به اسم خود به فروش رساند.
در این مسیر همراه من باشید تا ببینم داستان من و این خواب با صاحب که صاحبش بنده‌ی متعهد باشم چیست.
قصه ی تلخ من از اینجا شروع میشود که من اصلا مشکلی با سحریزی ندارم، اگر شب زود بخوابم و سیر گردم از این لذت لایزال الهی، خب صبح هم مثل بچه آدمیزاد که نه مثل یک جوجه خروس زودتر از خواب برمیخیزم، والا به خدا.
حال در طی روز خودم را هلاک میکنم و خسته و کوفته به شب میرسم و چشمم میسوزد و میگویم به‌به حالا دیگر وقتش رسیده تا خواب مبارک را در آغوش گیرم ، اما مگر هر چه میگویم و دلبری میکنم این وامانده پا در آغوشم میگذارد، خیلی هم دلش بخواهد، و اینگونه میشود که دیر به مراد جانم میرسم و صبح هم که میشود هر چه میگویم خواب جان دیگر بست است دست از جانم بردار و برو، به جایش شب زودتر بیا ای به قربانم روی، ولی عاشقانه تا نیم روز کنارم میماند.
از این لحظه به بعد در پی این هستم که این خواب مبارک شبها زودتر بر بالینم آید و صبح ها زودتر رود تا باشد که من نیز رستگار گردم.
خب شب اول
تو این مقاله خوندم که شب هر وقت خوابیدم بخوابم ولی صبح سر ساعت خاص حتما حتما بیدار شم
اولین روز هست که تصمیم گرفتم بهش متعهد باشم و فردا گزارشم رو در این زمینه خواهم نوشت
امروز ۱۸ مرداد ۹۶ هست و الان ساعت ۱۰:۴۸ دقیقه شب
خوابم میاد ولی میخوام خسته تر بشم.

 

پی‌نوشت یک: میخواستم متعهد باشم به نوشته‌ام در گذشته و خوب ویرایشش نکردم، چیزی هست که چهار ماه پیش برای خودم نوشتم.

پی‌نوشت دو: به زودی در پستی دیگر، نتیجه دو ماه فعالیت گروه سحرخیزی رو منتشر خواهم کرد.

4 دیدگاه برای “چالش سحرخیزی(۵)- طنزی که سحرخیزم کرد.

  1. خیلی شاد شدم این متنو خوندم لیلا جان افرین عالی می نویسی.
    من چندماهی تصمیم به سحر خیزی گرفتم ولی نمی تونم عملی کنم هدف هم دارم ولی وقتی بیدار می شم صدایی از درون میگه بخواب وقت زیاده ومنم کم میارم میخوابم

    1. چه خوب که شاد شدی.
      بله تغییر عادت خواب سخت هست ولی اگر واقعا دلیلی برای زود بیدار شدن داشته باشید، کم‌کم موفق می‌شید.

  2. به نظرم روش خیلی خوبیه برای حل هر مشکلی. اینکه یه مقاله برای حل اون مشکل بنویسیم انگار میخواهیم مشکل یه نفر مشابه خودمون رو حل کنیم.
    میدونم انتظار یه راه حل جذاب و خاص رو داشتی و حسابی تو ذوقت خورد :))

    1. خب این هم از شیخ عزیز که تو متن ذکر خیرش بود
      : )
      از پاندای کنگفو کار یاد گرفتم که هیچ فرمول خاص و جادویی وجود نداره و این ما هستیم که خاص هستیم.
      ; )
      ممنون یا شیخ، همونطور که در جریانی این روش جواب داد و دارم میوه‌هاش رو می‌چینم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *