عاشق که شوی…

تمام وجودم دست شده بود و دستانت را در آغوش گرفته بود

روحم خشک شده بود و داشت ترک برمی‌داشت

دستانت روحم را بارور کرد، بارور شعرها

کلمات در وجودم جوانه زدند

حالا غول ننوشتن مرده است و قلمم چه بی‌باکانه می‌تازد به دشت سپید دفترم

روح که عاشق شود آبستن حرف‌ها می‌شود

با کلمات می‌آمیزد و می‌آفریند

آفرینش

آفرینش، نهایت عشق است

عاشق که شوی کلماتت را از خود برجای می‌گذاری

ردی عمیق و سبز در مسیر زندگی برای آیند‌ه‌گان

به این امید که تو را یابند، کلماتت را بخوانند و عاشق شوند و روحشان آبستن حرف‌ها گردد

۶/۳/۹۸

پی‌نوشت: اون دو خط که بولد شده برام یادآور آقامعلم بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *