زندگی، بهای مرگ

زندگی نشانم داد که مرگ آنقدرها هم دور نیست.

آنقدر نزدیک، که تو در صحت کامل هستی، و سرت پر از رویاهای بزرگ، از نقشه‌هایت می‌گویی و همه در آروزی روزهای خوش، لبخند آخرت را برایم به هدیه میگذاری و میروی تا بخوابی، صبح که می‌شود مثل همیشه با شوق زندگی برمی‌خیزی و به دنبال رویاهایت میروی و در فاصله شش ساعت از لبخند آخرت، برای همیشه دنیا را ترک میکنی.

آری، مرگ همینقدر نزدیک، به همین سادگی.

مرگ، شاید واژه واهمه آوری باشی، شاید هم در حقت اجحاف شده، نمیدانم، اما برای من ترسناک نیستی، نقطه‌ی پایان هم نیستی، برایم بیشتر شبیه متولد شدن هستی یا شاید هم پوست اندازی، با درد همراهی، با رنج جدایی از هر آنچه می‌شناختی و قدم گذاشتن در دنیای جدید، شاید مثل یک آمپول زدن باشی، تا موقع زدن آمپول پر از ترس و استرسی اما همه آنها در همان لحظه فرو رفتن سوزن در پوست تمام می‌شود.

مرگ، به تو می اندیشم، بیش از هر چیز دیگر، شاید حتی بیش از زندگی، به مسیری که از آن گذشته‌ام و به مسیری که در پیش رو دارم و با هر نفس به تو نزدیکتر می‌شوم.

سکه‌های زندگیم را خرج می‌کنم تا به تو برسم، پس زندگی من بهایی است که برای رسیدن به تو چه بخواهم چه نخواهم خرجش می‌کنم. میدانی فقط به یک چیز می‌اندیشم، ای مرگ نازنین، وقتی به هم رسیدیم بی‌شک زندگیم را مرور خواهم کرد، این که آیا از آن راضی هستم.

بارها و بارها می‌اندیشم، حالا که زندگیم بهای رسیدن به توست، چه چیزی بهای این را دارد که زندگیم را خرج آن کنم.

آن چیست که حاضرم برای آن زندگیم را بدهم.

می‌ترسم، مرگ می‌ترسم، می‌ترسم که وقتی به هم رسیدیم، زندگیم را به هیچ فروخته باشم.

۴ دیدگاه برای “زندگی، بهای مرگ

  1. سلام لیلا جانم.
    خیلی لذت برم از نوشتت. من هم به مرگ فکر می کنم و یک چیز کمی نامتعارف هم میگم خیلی جدی نگیر؛ وقتی کسی میمیره(حالا درجه خویشاوندیش هرچی می خواد باشه)بهش یه کم حسودی می کنم و پیش خودم میگم خوشبحالش بالاخره مرگو تجربه کرد و جواب کلی ابهامات براش حل شد یا شایدم نشد!
    برام ترسناک ترین و دردناک ترین قسمت مرگ هم اونجاییه که فکر می کنم کار نکرده و راه نرفته و مسائل نفهمیده ی خیلی زیادی دارم. و به قول این حرف قشنگت:
    می ترسم زندگیم را به هیچ فروخته باشم.

    1. سلام شیرین عزیز
      ممنون که وقت میگذاری و نوشته‌هام رو میخونی.
      شیرینی که من می‌شناسم، سکه‌های زندگیش رو به درستی خرج می‌کند.

  2. سلام لیلا
    چقدر زیبا موضوعاتی رو که در سر داری می‌نویسی و چقدر آدم با نوشته‌هات همراه میشه. من هم همیشه به مرگ فکر میکنم گرچه هیچوقت نمیتونم باورش کنم. حتی وقتی مرگ نزدیکانتو هم میبنی بازهم نمیتونی تصور کنی که روز خودت هم خواهی مرد. ولی به نظرم ترسناک نیست
    متاسفانه اسم گوینده جمله زیر رو فراموش کردم. این جمله حسم نسبت به مرگ رو خیلی خوب بیان میکنه
    از مرگ نمیترسم تا وقتی من هستم او نیست و وقتی او آمد دیگر من نیستم.
    روزگار به کام

    1. سلام
      جمله‌ای که نوشتید جالب هست، بنظرم این جمله در بطن خودش از روبه‌رو شدن با مرگ فرار می‌کند، شاید هم من اشتباه فهمیدمش و نویسنده‌اش منظور دیگری داشته و احتمالا نوشته‌های دیگری که من فقط همین یک خط رو ازش می‌بینم و سعی در درک کردنش دارم.
      ممنون که برای خوندن نوشته‌هام وقت می‌گذارید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *