حرف‌هایی برای نگفتن

پیش‌نوشت: این پست چیزی نیست جز یک نوشته‌ی بدون ویرایش، یک برون ریزی ذهنی که هیچ‌گونه ارزشی از خواندن آن عاید شما نخواهد شد، حتی برای شما دوست عزیز.

او هم مانند همه‌ی آدم‌های این کره‌ی افسونگر حرف‌هایی دارد برای فریاد زدن

ولی انتخابش سکوت است

دوست ندارد هر چشمی تن عریان نوشته‌هایش را ببیند

و هر گوشی نوای حزن‌انگیز حرف‌هایش را بشنود

پس انتخابش سکوت است

و می‌نویسد و می‌نویسد و رهایشان می‌کند

می‌گوید و می‌گوید و ضبط می‌کند و رهایش می‌کند

حتی خودش هم نباید بخواند و بشنود

اسم این حرف‌ها را گذاشته حرف‌هایی برای نگفتن

سال‌ها پیش که نوجوان بود و شوق نوشتن در وجودش جوانه زد

هر جا ردی از او بود ،می‌توانستی این نوشته را ببینی

“سکوتی می‌کنم بالاتر از فریاد”

چرا دوستش داشت، نمی‌داند

اما مشق آن روزهایش بود

این را می‌نوشت و یک جمله‌ی دیگر

“نوشتن برای فراموش کردن است نه بیاد آوردن”

شاید هم آنقدر این‌ها را مشق کرد که در ذهنش جان گرفتند

که فریادش سکوت شد

انگار دردش از حدی که می‌گذرد می‌رود در حباب سکوتش

می‌رود آنجا و می‌خواند و می‌نویسید و منتظر می‌ماند تا حبابش بترکد

این روزها یاد گرفته است که همیشه بدتری هم وجود دارد

می‌‌ترسد، از بی‌حس شدن روحش در برابر دردها می‌ترسد

می‌ترسد از پس همه سختی‌هایی که کشیده تبدیل به موجودی بی‌احساس شود

که درد دیگران را نفهمد

که چشمانش را به روی دردهای دیگران ببندد و بگذرد

از این‌همه درد فلج کننده می‌ترسد

از انسان بودن می‌ترسد

انسان بودن انگار راه رفتن روی لبه‌ی خوبی و بدی است

و می‌داند که یک انسان چقدر می‌تواند بد باشد

و می‌ترسد به جرم انسان بودن آنقدر تغییر کند که پا در مسیر بدی بگذارد

که قلبش از پس همه‌ی بدی‌هایی که دیده برای دیگران بد بخواهد

و چقدر تلخ می‌شود از موجودی که بدی دیگران را بخواهد

و به واسطه‌ی انسان بودنش، می‌داند که او هم می‌تواند یکی از آن‌ها باشد

آن‌هایی که دور نیستند و یکی از خودمان هستند

که نمی‌شود رهایشان کرد

که نمی‌شود به راحتی قضاوتشان کرد که چرا این‌گونه شده‌اند

انسان بودن درد غریبی است

انسان بودن شاید یک معماست که انسان‌ها سرگرم حل کردن آنند

5 دیدگاه برای “حرف‌هایی برای نگفتن

  1. جدی راجع به شوخی:
    راستش یه بار خواستم به پیش‌نویس‌های این شکلی اعتراض کنم و پُستی درباره‌ی چنین پیش‌نویس‌هایی بنویسم. ولی دیدم که خودم هم ناگزیر بعضی از اوقات این کار رو انجام می‌دم.
    می‌دونی. وقتی می‌بینم که تو یا هر دوست دیگری که من به خوندن نوشته‌هاشون علاقه دارم، یه چیزی نوشته، حالا هر نوع نوشته‌ای (درد دل، آرزو، برون‌ریزی، درباره‌ی کارش، درباره‌ی یه نکته‌ای که به ذهنش رسیده یا نکته‌ای که براش اهمیت داشته،…)، دیگه توجهی نمی‌کنم که اولش نوشته شده باشه مفید هست یا نیست. ارزش داره یا نداره. وقت گیر هست یا نیست. طولانی هست یا کوتاه.
    برام مهمه که حتماً اون نوشته رو بخونم.

  2. لیلا.
    دیشب که روبه‌راه و سرحال نبودم، رفتم توی روزنوشته‌ها و همین‌جوری روی «نامه به رها» کلیک کردم. دنبال چیز خاصی نبودم. فقط یه چیزی می‌خواستم بخونم که آرومم کنه.
    همین‌طوری رفتم و شروع به خوندن نامه‌ی سوم کردم: https://goo.gl/fp8zUQ
    دو خط آخر رو که خوندم، یاد قطعه‌ای از علی طهماسبی افتادم. راستش به عنوان کامنت نوشتمش و بعدش هم یه دو خط از خودم به عنوان پی‌نوشت هم نوشتم ولی موقع ارسال پشیمون شدم و همه رو پاک کردم.
    حالا که این نوشته‌ی تو رو خوندم می‌خوام که اون قطعه از علی طهماسبی رو اینجا بنویسم:
    «کسی پرسیده بود: چگونه باید به خدا رسید؟
    می‌گویم: تو که بیرون از خدا نیستی.
    تو در او هستی، همانگونه که ماهی در دریاست.
    تو در او تقلا می‌کنی، همانگونه که پرنده در هوا.
    اینکه دیگر رسیدن نمی‌خواهد.
    دشوار، رسیدن به انسان است.
    رسیدن به انسانیت.»
    به نظرم انسانیت چیز کم‌یابی شده. برخی از انسان‌ها نام انسان رو در ظاهر حمل می‌کنن ولی در باطن تهی از هر مفهوم انسانی هستن.

    1. ممنون طاهره.
      هم لینک و هم نوشته رو دوست دارم.
      شوخی: تو چرا پیش‌نوشت‌های منو جدی نمی‌گیری دختر. ; ) (خدایا، دلم برای علامت تعجب تنگ شده : D )

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *