انسان و تنهایی

دیر یا زود انسان به عمق تنهاییش پی خواهد برد. شاید این حس تنهایی را بارها در مسیر زندگی تجربه کند و فراموش کند، آنقدر سرگرم بشود و درگیر، که گرد فراموشی روی حسش را بگیرد تا در لحظه مرگ رویارویی عمیقی با تنهایی داشته باشد و بداند که تنهاست، تنهای تنها.

شاید نعمت بزرگی باشد که قبل از مرگ درک کنی که تنهایی و عمیقا حسش کنی و به عنوان بخشی از زندگیت بپذیری، شاید این تنهایی انسان بخشی از تنهایی خداست که در وجود انسان به ودیعه گذاشته شده است.

تنهایی گاهی مزه تلخی دارد اما آنقدرها هم بد نیست، میتواند آنقدر بزرگت کند که بپذیری مسئولیت زندگیت کاملا با خودت است، که کسی جزء خداوند واقعا برای تو نیست، که هر کسی در مسیر زندگیت هست دیر یا زود از تو جدا خواهد شد و تو میمانی و مسیر خودت.

لحظه ای که این تنهایی را میپذیری حس غریبی ست، همراه درد است، شاید درد بزرگ شدن، درد وسعت گرفتن، از آن لحظه به بعد بهتر است دستانت را به دستان خدا بسپاری و خودت را در آغوش بگیری و تنهایی گام در مسیر زندگیت بگذاری، در مسیر خودت، بروی و بروی.

تنهایی شاید تاریک بنظر برسد ولی جنسی از نور و آگاهی است، کافیست که نترسی و پیش تر روی و عمقش را ببینی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *