زیستن با دردها

مطالعه پست

دردهایی هست که باید با آن زیست، برای همه‌ی عمر برای مشکلی به پزشک مراجعه کرده بود و ته همه پرسش و پاسخ‌ها این شد که برو و با دردت زندگی کن دکتر اصرار داشت تا بداند چقدر اذیت است و او با خود میگفت کسی که به دکتر مراجعه میکند حتما آنقدر درد داشته  کلافه شده و ذهنش درگیر بوده که پیگیر شده آن هم کسی که از دکتر رفتن و فضای درمانی بیزار […]
ادامه مطلب

روستایی – کسب و کار نوپای من : )

روستایی
مطالعه پست

روستایی ایده‌ای هست که نطفه‌اش در ذهن محمدصادق اسلمی شکل گرفته، در موردش باهام صحبت کرد و گفت اگر جواب تو نه باشه شروع نمیکنم. این حرفش باعث میشد حس مسئولیت و ترس بیشتری داشته باشم که اگر من بگم آره اونوقت تهش چی میشه، اگه خوب پیش نره تقصیر من هست که گفتم آره و از این قبیل خودخوری‌ها. همیشه از دوره دبیرستان دوست داشتم کسب‌وکار خودم رو داشته باشم، اون‌موقع کلمه کارآفرین رایج […]
ادامه مطلب

آخرین کار هنریم : )

این هم آخرین ورژن نشانک‌های کتابم : ) کمی در موردشون توضیح میدم که اگر کسی خواست درست کنه بدونه چیکار کردم، چوب بستنی(آبسلانگ) از داروخانه خریدم، با هویه سرشون رو سوراخ کردم، روی همشون یکی دو دست رنگ آکرلیک سفید زدم بعد با مدادنوکی طرحی که میخواستم رو کشیدم و با خودکار راپید طرح رو دورگیری کردم و رنگهای پایه طرح رو گذاشتم و بعد از اون با آبرنگ، سایه روشن کار کردم که […]
ادامه مطلب

این پشت دارم چیکار می‌کنم!

چندوقتی که از دوستام بی‌خبر باشم و ساکت باشن، معمولا بهشون میگم، اون پشت داری چیکار میکنی، تا خودم رو از فضولی نجات بدم. همینطوری زُل زده بودم به محیط داشبورد بلاگم و دلم می‌خواست یه چیزی بنویسم، گفتم بذار بگم این پشت دارم چیکار می‌کنم شاید یه نفرو از فضولی نجات دادم خب : P از کجا شروع کنم؟ جایی که ازش خدمات هاست می‌گیرم دچار مشکل شد و آخرین پست و هر‌چی پیش‌نویس […]
ادامه مطلب

کفش‌هایم

کفش
مطالعه پست

کفش‌هایم بی‌تاب رفتنند، بی‌تاب قدم زدن

روزهاست که از نبودنم می‌گذرد اما کفش‌هایم هنوز بی‌تاب رفتنند

بی‌تاب پاهایی که در آن‌ها جا گیرد و از این سکون رهایشان کنند

نمی‌دانم این پاهایم بود که می‌رفت یا کفش‌هایم

باقی کارت‌پستال‌ها : )

مطالعه پست

چقدر به جونم غر زدن که چرا کارت‌پستال مارو نمیدی، اول کارت مارو بده بعد خواستی بمیر، یه همچین دوستایی دارم : ) خب بالاخره کامل شد، دیروز دیگه سری آخر کارت‌پستال‌ها رو اسکن کردم.( شخصی که برام اسکن گرفت یا متممی بود یا روزنوشته‌ها رو فقط می‌خوند، البته دومی محتمل‌تر هست، وقتی لوگوی متمم رو توی کارت‌پستال دید ازم پرسید که برای متمم کار می‌کنم.) شهرزاد، خالق یک روز جدید : ). تصویر مشابهی […]
ادامه مطلب

قصه‌ی یک میخ

مطالعه پست

از وقتی یادش هست درون یک جعبه زندگی کرده است، بزرگ شده و دوستانی پیدا کرده و دوستان و اطرافیانش در پی زندگی از جعبه خارج شده‌اند. هر بار دستی وارد جعبه‌ی میخ‌ها شده و یکی یا چندتا از آن‌ها را برداشته و رفته آن بیرون همه‌اش صدای کوبیدن و اره کردن می‌آید و میخی هر بار از ترس به خودش می‌لرزد، هر بار که دست نزدیکش می‌شود با ترس به گوشه‌ای می‌جهد و قایم […]
ادامه مطلب

ماجرای یک نصفه روز

مطالعه پست

مدتهاست که منتظر رفتنش است هر روز که بیدار می‌شود دنبال نشانه‌ای در خواب‌هایش می‌گردد و آن روز را روز موعود می‌داند ولی هیچ‌یک، روز موعودش نیست دیر وقت شده بود و دخترک هنوز بیدار بود. بیدار بود و بالاوپایین رفتن لحاف را چک می‌کرد هنوز هم این چندمیل جابجایی می‌تواند برایش نشانه‌ی حیات باشد. نشانه‌های حیات را می‌بیند و خیالش راحت می‌شود. یاد روزهای قبل می‌افتد و شب‌هایی که بیدار می‌شد و بالاوپایین رفتن […]
ادامه مطلب